مؤلف مجهول

116

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

خواهد رسانيد ، و كلام خداوندى و حديث نبوى را مفتاح زبان اين فرزند « 1 » گشاده خواهد شد . دوازده سال برين بگذشت ، كه به زبان آن بزرگوار غير از همين آيت و حديث كه روز اول به زبان او رفته بود هيچ‌چيز ديگر نرفت . « 2 » و هرگز خنده نكرد كه دندان مبارك او نموده باشد . و لباس نپوشيد كه زياده بر ستر عورت بود « 3 » . روزى بزرگوار غايب شد و پدرش به هر سو مىدويد ، آخر الامر در گلخن حمام يافت كه نشسته است كله خشك آدمى و استخوان پاچه در پيش نهاده و به خود مىگويد : اى عمران ! عبرت بگير ! ازين آدم كه سالها عمر ديد ، و از پى دنيا و دنيايى دويد ، و از نيك و بد گفت و شنيد ، و خير و سخاوت او به خلق خداى تعالى رسيد ، و از سزا و ناسزاى او كِراماً كاتِبِينَ [ الانفطار : 11 ] در نامه اعمال او رقم دركشيد « 4 » ، آخر از دنياى بىوفا وفا نديد « 5 » . عاقبت به اين مرتبه « 6 » رسيد كه زبان گوياى او از گفتار بازماند ، و چشم بيناى او از ديدن ، و گوش اسرار « 7 » شنواى « 8 » او از شنيدن ، و پاى روان او از رفتن بازماند . تو نيز همچنين خواهى شد . با وجود اين حال كه در پيش است ، چه محل گفتن و شنيدن و خنده كردن و نوشيدن است ؟ فردا كه « 9 » روز قيامت شود « 10 » آمنا به و صدقنا از همه اين امور پرسش خواهد بود ، جواب چه خواهى گفت ؟ بهتر آن مىنمايد كه اين دشمنان با تو همراه نباشند ، تا آسوده‌حال باشى و از رستگاران گردى . درين حين پدرش رسيد « 11 » بزرگوار ديد كه پدرش نزديك رسيد ، زد خود را در گلخن پرآتش كه اگر هزار جان است يكى نخواهد ماند . اما آن بزرگوار را هيچ آسيبى و ضررى از آتش نرسيد . مربع بنشست و با پدرش گفت : اى پدر ! به حال خود باش و مرا به حال من بگذار كه مرا حال ديگرگون است . بدانكه سى سال از صحبت تو و از خلق وحشت خواهم گرفت ، بعد از آن به ملازمت خواهم رسيد و مشرف به ديدار شمايان خواهم شد . و بر والده مشفقه را از من دعا برسان . اين بگفت و غايب شد . پدرش گريان و نالان بازگشت و به خداى تعالى بسيار ناليد كه : پاكا و پروردگارا ! اين نوع فرزند بىوفا را چرا عطا كردى ! درين زمان آوازى به گوش وى آمد « 12 » كه : اى نعمان ! وفاى آخرت از وى طمع دار ! اين بشنيد ، تسكين يافت . سى سال برين واقعه گذشت ، آنگاه بزرگوار پيدا شد . پدر و مادر

--> ( 1 ) - ب : + ارجمند ( 2 ) - ب : به زبان آن بزرگوار رفته بود ديگر هيچ نرفت ( 3 ) - ب ، ت : باشد ( 4 ) - ب : رقم كشيده‌اند ، ت : رقم كشيدند ( 5 ) - ب : وفايى ( 6 ) - ت : - مرتبه ( 7 ) - ب : - اسرار ( 8 ) - الف ، ت : شنوا ( 9 ) - ب : - كه ( 10 ) - ب : - شود ( 11 ) - ب ، ت : پدرش پيدا شد ( 12 ) - ب : رسيد